چیزی برای خویشتنم..............

خواستم همه حرف هايم را بلند بلند برايت بنويسم و

نوشتم..............

اما افسوس........!

پستچي يادش رفت نامه ام را به دستت برساند

درست مثل من......که ساليان درازي ست يادم رفته

نشاني تو در کدامين کوچه دنياست.............!!!

هیچ چیز انچنان که مینماید نیست........

هرگز نمی خواهم کسی در آغوشم کشد...

هیچ دارویی نمی خواهم تا مرا آرام کند..

فقط می خواهم دیوانه تر شوم......

فقط می خواهم تنهایی زمان را به بازی بگیرم و سرسخت تر از اکنونم شوم

فقط می خواهم کمی از سردر گمی ام بکاهم واز این تارهای تو در تویی که سالیانه دراز در خودم تنیده ام.رهایی یابم

فقط می خواهم در جهت باد بدوم وازتیر راس نگاه هادور شوم و در دور تر از خود دور.. خورشید را در دستانم بکشم..شاید به تاریکی دلپذیرم همانند شب برسم آنگاه سرپا روی پنجه هایم بخوابم...اما نه با چشمانی باز.....اشاید این چشمان خیره و وحشی ام ارام شدندوشاید توانشان برای گریستن فزونی یافت.........

وفقط می خواهم شادمانه از ابهامات بیرون ایم و خودم را غرق رویا کنم پس امید که خوب غرق شوم و وقت غرق شدن سنگی سنگین ارام مرا به زیر ماسه ها کشد تا شایددر سکوتی بی پایان ارامش تحلیل رفته کرخت شده ام را اندکی بازیابم......

.

دلگیر....

وقتي که صبح مي شود

بوي نان مي گيرم....

اشتها ندارم.............

و تو مي داني...............که

من به اندازه تمام کنجد هاي نان از خودم

دلگيرم......................!!!

الان سه روز است که مثل خلاصه خبر ها به همه چیز مینگرم..دلم برای خدا و خودواقعی ام تنگ شده.وخدا هنوز با من قهر

است..و همه جاده های حقیقی در نظرم گنگ پیچ در پیچ و تاریکند.

خدایا:

می خواهم انقدر ظریفم کنی تا پروانه ها بلندم کنند..

می خواهم وزن مخصوص اشک مرا احساس کنی......

می خواهم گیسوانت را بر تبسم برهنه ام بریزی..........

می خواهم سرم را روی پاهایت بگذارم و نوازشم کنی..

می خواهم گره های دریایی را از چشمان تاریکم باز کنی....

می خواهم کمکم کنی برای صید ابدیت..........................

می خواهم کمکم کنی تا روی خواب هایم راه بروم..............

می خواهم کمکم کنی تمام ماهیان مرده درون حوضچه اکنونم را زنده کنم.

می خواهم کمکم کنی تا یقین شکست خورده ام را به قوی ترین شک های جهان تسلیم نکنم.

تنها تو میدانی که سیلی که چند سال پیش در درونم امد من را به همراه جزیره ناشناسی در اعماق اب فرو برد...و غرق شدیم... در آب و یا همه چیز.... نمیدانم!!.....ومن در همان زمان بود که شهامتم را دودستی گرفتم و خفه کردم.....شهامت گریز از انزوایی تلخ....

تنها تو میدانی که چند سالی ست که حوصله ام از این ابر های سمج به سر رفته است.....و تنها تو میدانی که ازفرط تاریکی نمی توانم افتابی شوم......تنها تو از اندوه منجمدم ..احساس خراش خورده ام..و روح عاصی روانیم و دستان تاریکم با خبری..

چند وقتی ست که می خواهم بدوم و به کوچه خویشتن بزنم..کمکم کن..دستان تاریکم را بگیر..جاده تاریک روبرویم را روشن و هموار کن .چون تنها تویی که میتوانی مرا از خود بگیری و تورا به من بسپاری................

وتنها ...تنها تو میدانی که چقدر از خودم دلگیرم...........

حس  قرمز.............................

اين حس چند لحظه پيش مثله یه تهمت اومد سراغم.........

دلم ميخاد ناخن هاي دو تا دستمو با تمام نيروي تحليل رفته ام فرو کنم تو صورت يه غريبه يه ناشناس يه عابر يه رهگذر...بعدشم خونش بپاچه تو صورتم...بعدش اون اشکاش در بياد........

و من ناخونامو بيشتر فرو کنم..و اون بيشتر گريه کنه....

بعدش اشکو خون قاطي بشه و سرازير.....و بعدش خواهش هاي مکرر...التماس با ضجه......و ناتواني و استيصال در تظاهر به ايستادگي....وبعد مثله يه برگه پاييزي فرو بيافته..

بعدش خورد بشه وبشکنه.........

اصلن يه ادمه ديگه اي بشه...تولدي دگرگون کننده.....

::.....

بعد از اين که خوب گريه کرد و مغزش از تمامه کرمها ودلش از تمامه عقده و بغض هاي تخريب کننده خالي شد

با همون د وتا دستم بلندش کنم روبروي خودم بشونمش بعدش يه ظرفه گنده از قالباي يخ و آبه 100- يه هو رو سرش خالي کنم وبعدش به يه فنجون قهوه داغ ويک پک سيگار اونم از نوع دکتر مارتين دعوتش کنم........

خوب......حالا کسي داوطلب ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتار من عادي ست.....

رفتار من عادی ست....

 

رفتار من عادي ست..............

اما نمي دانم چرا اين روزها

از دوستان واشنايان

هرکس مرا ميبيند

از دور مي گويد:

اين روزها انگار حال و هواي ديگري داري....

اما من مثل هر روزم

با ان نشانه هاي ساده

با همان امضا*همان نام و با همان رفتار معمولي

مثل هميشه ساکت و ارام

اين روزها تنها حس مي کنم

"گاهي کمي گيجم"

"گاهي کمي گنگم"

حس ميکنم از روز هاي پيش

قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم............

گاهي از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز مي خوانم

و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم...........

اين روزها گاهي از روز ماه سال

از تقويم و از روزنامه ها بي خبرم....................

حس مي کنم گاهي کمي کمتر گاهي شديدا بيشتر هستم

حتي اگر مي شد بگويم

اين روزها

"خدا" را هم يک جور ديگر ميپرستم......

از جمله ديشب هم از شب هاي بيرحمانه ديگر بود....

من کاملا تعطيل بودم..

اول نشستم خوب جورابهايم را اتو کردم....

تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم.....

با کفش هايم گفتگو کردم............

و بعد از ان هم رفتم........

تمام نامه هايم را زيرو رو کردم

دنباله ان افسانه موهوم دنبال ان مجهول گشتم....

سطر سطر نامه ها را جستجو کردم..

چيزي نديدم.!!

ديشب دوباره بي تاب در بين درختان تاب خوردم....

ديشب پس از سال ها فهميدم

که رنگ چشمانم کمي روشن است

و بر خلاف سال هاي پيش

رنگ مشکي را از رنگ خاکستري دوستر دارم..

اين روزها ديگر به راحتي اشک ميريزم...گاهي براي ياد بود لحظه اي کوچک

يک روز کامل را جشن ميگيرم......

گاهي صد بار در يک روز مي ميرم

حتي يک شاخه از محبوبه هاي شب براي مردنم کافيست...................

گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ اشنايي دارد...

گاهي دل بي دست و پا و سر بزيرم را

اهنگ يک موسيقي غمگين هوايي ميکند.....

اما غير از اين حس که گفتم و

غير از اين رفتار معمولي وغير ازاين حال و هواي ساده و عادي

حال و هواي ديگري در دل ندارم........

رفتار من عادي ست............!!!

وفور تنهایی

چندي پيشترها در درونم بوي هجرت به مشامم رسيد. ..هجرت از خودم به خدا..

يادم افتادکه بايد از مترسکي که از خودم براي خويشتنم ساختم هجرت کنم... .

يه هجرت توي يه جاده حقيقي..مي خوام برم دنباله جاده

نور خودم خدا......

چند وقتي ست که دلم ازدست خودم گرفته است واحساس مي کنم جنس گلويم باد کرده و کسي مشتري احوال پرسي ام

نيست وخوب ميدانمکه خط خدااکثر اوقات اشغال است و او روزگار درازي ست که با من قهر است......................

به ياد اوردم که روزگاري طولانيست که دستهايم تاريک شده وکلماتم بارانيست وهمانند يک دوره گرد ي آزادبا تنهاييم

روزگار درد الودم را مي گذرانم.به ياد اوردم که مثل پيشترها آنقدرها هم از زندگي متنفر نيستم و در اعماق انديشه ام

براي خودم مرور کردم که مرگ همان زندگي ست وزندگي همان مرگ ست...به ياد اوردم که ساده تراز پيشترها در قلب

خنجر ها نفوذ ميکنم و به راحتي با تابلوها دوست ميشوم وبيشتر از سابق بر جنازه ارزوهايم گريه ميکنم وبيشتر از

سابق دچار ماليخولياي مطلق شدم.به ياد اوردم که ديگر مثل سابق انقدر ها هم مقيد به مطلق نباشم چرا که مطلق هم مقيد

است.....دلم ميخواهد سر بگذارم به خيابان خودم وبه بيغوله هاي پرت وجدانم وبه کوچه پس کوچه هاي گمشده عاطفه ام.

وبه ياد آوردم که دفترچه فراموشي ام را گم کرده ام.هوم........وقتي با خودم مي انديشم ميبينم که در اين سال هاي اخير

خيلي چيزها را گم کرده ام.چقدر تلخم از روزگاري که بر من گذشت.....و در اخر به ياد آوردم که دچار وفور تنهايي شدم...........!!

بیا تا برایت بگویم که چقدر تنهاییم بزرگ است......

در تکرار حلقه و دود

تنهايی ام را مرور می کنم...........