تبليغاتX
هنوز ناشیانه می خندم... - حس قرمز.............................
تنها جاده های مجازی مقصد دارند ...جاده های حقیقی مقصد ندارند...مقصد همان جاده است!!

اين حس چند لحظه پيش مثله یه تهمت اومد سراغم.........

دلم ميخاد ناخن هاي دو تا دستمو با تمام نيروي تحليل رفته ام فرو کنم تو صورت يه غريبه يه ناشناس يه عابر يه رهگذر...بعدشم خونش بپاچه تو صورتم...بعدش اون اشکاش در بياد........

و من ناخونامو بيشتر فرو کنم..و اون بيشتر گريه کنه....

بعدش اشکو خون قاطي بشه و سرازير.....و بعدش خواهش هاي مکرر...التماس با ضجه......و ناتواني و استيصال در تظاهر به ايستادگي....وبعد مثله يه برگه پاييزي فرو بيافته..

بعدش خورد بشه وبشکنه.........

اصلن يه ادمه ديگه اي بشه...تولدي دگرگون کننده.....

::.....

بعد از اين که خوب گريه کرد و مغزش از تمامه کرمها ودلش از تمامه عقده و بغض هاي تخريب کننده خالي شد

با همون د وتا دستم بلندش کنم روبروي خودم بشونمش بعدش يه ظرفه گنده از قالباي يخ و آبه 100- يه هو رو سرش خالي کنم وبعدش به يه فنجون قهوه داغ ويک پک سيگار اونم از نوع دکتر مارتين دعوتش کنم........

خوب......حالا کسي داوطلب ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت 12 PM  توسط یلدا |