تبليغاتX
هنوز ناشیانه می خندم...
تنها جاده های مجازی مقصد دارند ...جاده های حقیقی مقصد ندارند...مقصد همان جاده است!!
یک داستان....یک زندگی!!!

زمستان بود برف میبارید..و دیروزش از کنار تو ودریا ها عبور کرده بودم..

دیگرسردم نبود.کمی پایین تر از دیروز سوار بر ماشین زمان شدم.....

در راه تورا دیدم..پیش از اینها دیده بودمت..با یک چشــم ویک گوش..اما اینبار دیدمت با دو چشـــــمم و ودوگوش..

 ..تو دوچشـــــــــــم داشتی و دیگر از گوشهایت خیری نبود...سوار شدی...

هرم درون وجودت به لبهایم خورد. و تورا عمیقا حس کردم.

مثله همیشه با همان شال گردن قرمز..با همان قلب نارنجی..وهمان چشمانی که بگمانم زرد بود.

تازه فهمیدم که تو ترکیبی از همه رنگهای گــــــــــرم دنیای..

من مثله همیشه از پنجره به درون مینگریستم... به پل رسیدیم..

ماشین متوقف شد....تو پیاده شدی..اما حس کردم مرا هم میکشانی...

دیدم دست و پایم رابا زنجیری به خودت بسته ای..

اصلا جواب نگاه های پرسش گرانه مرا ندادی..

فقط تند تند راه میرفتی..ومن نیز ناگزیر به دویدن شدم..هرچه صدایت کردم جوابم را ندادی...یادم افتاد دیگر از گوشهایت خبری نیست..

شالگردنت را کشیدم...دستانم چون صمغ بر آن چسـبید..هرچه تلاش میکردم دستانم بیشتر قرمز میشد.و داشت کم کم محو میشد..دندانهایم را نزدیک گردنت بردم و خونینش کردم...اما دندان هایم نیز فرو رفت.

چه تلاش بیهوده ای..با ترسی که بیش از توان من بود.. ودر چشمانم موج میزد...

کل صورتم همچون مردابی در حال غرق شدن بود.وتو همچنان میرفتی..با پاهایم بر پاهایت کوبیدم...اما پاهایم نیز ...

کم کم در حا ل تمام شدن بودم...و تنها چشمهایم بود که میدید فر رفتنم راا.....

تو همچنان میرفتی..دیگر چشمهایم هم زرد شده بود..به بالای پل رسیدی..ایستادی..

مـــــــن دیگر من نبودم...تو نیزدیگر تـــــــــو نبودی...

بلکه دیگر ترکیبی از همه رنگهای دنیا شده بودیم....

پ.ن.

حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق ترکیبی از همه رنگهای دنیاست......

حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق ترجمه زخم است................................

حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق اولین آهی است که در ایینه کشیدیم ....

حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق را روی ایوانی پهن کن ..

برای شـبهای یلــــــــــدای جدایـی....

 

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 1 PM  توسط یلدا |