تبليغاتX
هنوز ناشیانه می خندم...
تنها جاده های مجازی مقصد دارند ...جاده های حقیقی مقصد ندارند...مقصد همان جاده است!!

وقتي که صبح مي شود

بوي نان مي گيرم....

اشتها ندارم.............

و تو مي داني...............که

من به اندازه تمام کنجد هاي نان از خودم

دلگيرم......................!!!

الان سه روز است که مثل خلاصه خبر ها به همه چیز مینگرم..دلم برای خدا و خودواقعی ام تنگ شده.وخدا هنوز با من قهر

است..و همه جاده های حقیقی در نظرم گنگ پیچ در پیچ و تاریکند.

خدایا:

می خواهم انقدر ظریفم کنی تا پروانه ها بلندم کنند..

می خواهم وزن مخصوص اشک مرا احساس کنی......

می خواهم گیسوانت را بر تبسم برهنه ام بریزی..........

می خواهم سرم را روی پاهایت بگذارم و نوازشم کنی..

می خواهم گره های دریایی را از چشمان تاریکم باز کنی....

می خواهم کمکم کنی برای صید ابدیت..........................

می خواهم کمکم کنی تا روی خواب هایم راه بروم..............

می خواهم کمکم کنی تمام ماهیان مرده درون حوضچه اکنونم را زنده کنم.

می خواهم کمکم کنی تا یقین شکست خورده ام را به قوی ترین شک های جهان تسلیم نکنم.

تنها تو میدانی که سیلی که چند سال پیش در درونم امد من را به همراه جزیره ناشناسی در اعماق اب فرو برد...و غرق شدیم... در آب و یا همه چیز.... نمیدانم!!.....ومن در همان زمان بود که شهامتم را دودستی گرفتم و خفه کردم.....شهامت گریز از انزوایی تلخ....

تنها تو میدانی که چند سالی ست که حوصله ام از این ابر های سمج به سر رفته است.....و تنها تو میدانی که ازفرط تاریکی نمی توانم افتابی شوم......تنها تو از اندوه منجمدم ..احساس خراش خورده ام..و روح عاصی روانیم و دستان تاریکم با خبری..

چند وقتی ست که می خواهم بدوم و به کوچه خویشتن بزنم..کمکم کن..دستان تاریکم را بگیر..جاده تاریک روبرویم را روشن و هموار کن .چون تنها تویی که میتوانی مرا از خود بگیری و تورا به من بسپاری................

وتنها ...تنها تو میدانی که چقدر از خودم دلگیرم...........

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 11 PM  توسط یلدا |