![]() |
![]() |
|
| تنها جاده های مجازی مقصد دارند ...جاده های حقیقی مقصد ندارند...مقصد همان جاده است!! |
|
چه نا به هنگام به اصل خویش بازگشته ام ... مینویسم به پاس و یاد گریه ی عـــمـــیق و طولانی امشبم.. گریه ای برای همه چیزهای داشته و نداشته ام.. گریه ای برای همه کارهای کرده و ناکرده ام.. گریه ای برای همه سقوط های که به یکباره بر من فایق امد .. گریه ای برای همه طردشدگی هایم از آسمان..زمین..بهشت..جهنم! گریه ای برای این بودن اجباری...و رفتنی اجباری ت....!!ر گریه ای برای همه دلتنگی ها و بغضهای فرو خورده ا م.. گریه ای برای همه ارزوهای بر باد رفته و همه زمستان های که بی برف گذشت.. گریه ای برای شبهـای یــــــــــــــــــــــــــــلدای امده ونیامده ای که بی عشق سپری خواهد شد. گریه ای برا ی همه شکست ها و ترس هایی که بر شالوده تن و جانم ماند . گریه ای برای گلوی بغض کرده ام ..چشمان متورمم و این دستانی که گاهی بوی خاک و ماهی مرده میدهد. 'گریه ای برای تنهــا بودنم..تنهــا ماندنم...................مثل گذشته های نه چندان دور سخت احساس تنهایی میکنم. و به گمانم به اصل خویش که همان تنهایی ام بوده بازگشته ام. به تنهایی همیشگی ام...به تنهایی دل پذیرم. به تنهای تاریکـــــــــــ وطولانــــــــــــــــــــی ام. پ.ن: دلم میخواد برم سیبری ..بعدشم قطب جنوب...
|
|
یک داستان....یک زندگی!!!
زمستان بود برف میبارید..و دیروزش از کنار تو ودریا ها عبور کرده بودم.. دیگرسردم نبود.کمی پایین تر از دیروز سوار بر ماشین زمان شدم..... در راه تورا دیدم..پیش از اینها دیده بودمت..با یک چشــم ویک گوش..اما اینبار دیدمت با دو چشـــــمم و ودوگوش.. ..تو دوچشـــــــــــم داشتی و دیگر از گوشهایت خیری نبود...سوار شدی... هرم درون وجودت به لبهایم خورد. و تورا عمیقا حس کردم. مثله همیشه با همان شال گردن قرمز..با همان قلب نارنجی..وهمان چشمانی که بگمانم زرد بود. تازه فهمیدم که تو ترکیبی از همه رنگهای گــــــــــرم دنیای.. من مثله همیشه از پنجره به درون مینگریستم... به پل رسیدیم.. ماشین متوقف شد....تو پیاده شدی..اما حس کردم مرا هم میکشانی... دیدم دست و پایم رابا زنجیری به خودت بسته ای.. اصلا جواب نگاه های پرسش گرانه مرا ندادی.. فقط تند تند راه میرفتی..ومن نیز ناگزیر به دویدن شدم..هرچه صدایت کردم جوابم را ندادی...یادم افتاد دیگر از گوشهایت خبری نیست.. شالگردنت را کشیدم...دستانم چون صمغ بر آن چسـبید..هرچه تلاش میکردم دستانم بیشتر قرمز میشد.و داشت کم کم محو میشد..دندانهایم را نزدیک گردنت بردم و خونینش کردم...اما دندان هایم نیز فرو رفت. چه تلاش بیهوده ای..با ترسی که بیش از توان من بود.. ودر چشمانم موج میزد... کل صورتم همچون مردابی در حال غرق شدن بود.وتو همچنان میرفتی..با پاهایم بر پاهایت کوبیدم...اما پاهایم نیز ... کم کم در حا ل تمام شدن بودم...و تنها چشمهایم بود که میدید فر رفتنم راا..... تو همچنان میرفتی..دیگر چشمهایم هم زرد شده بود..به بالای پل رسیدی..ایستادی.. مـــــــن دیگر من نبودم...تو نیزدیگر تـــــــــو نبودی... بلکه دیگر ترکیبی از همه رنگهای دنیا شده بودیم.... پ.ن. حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق ترکیبی از همه رنگهای دنیاست...... حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق ترجمه زخم است................................ حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق اولین آهی است که در ایینه کشیدیم .... حالا فهمیدم که چرا میگویند عشـــــق را روی ایوانی پهن کن .. برای شـبهای یلــــــــــدای جدایـی....
|
|
با تویی که به درونم اینگونه راه جسته ای... با توام که قلب داغ و خونینت را به دستان منجمدم سپردی... با توام که خیل سوزان اشکهایت را فقط برای من جاری ساختی.. با توام که انقدر شفاف و آبی هستی که میتوانم در پستوی درونت بازتاب صدا ونگاه خودم را ببینم. با توام که خلاصه همه راه های دور جهانی. با توام که برهان منیت من شدی.... با توام که زخمهای اهورایی مرا التیامی بس عظیم دادی..... یادت میاید برای رستگاری ابدیتمان روزه تکلم گرفتیم؟.. یادت میاید که چگونه روزی از روزها بر هوسهایم شبیخون زدی؟؟؟........ یادت میاید که چگونه تن به لرزش دل و دست دادیم؟.. یادت میاید که چگونه کبوترهای تیر خورده قلبمان را به رودخانه فراموشی ریختیم؟ و چه زیبا نخ عریان جانمان را به پروانه های هفت رنگ وماهی های نور وبه گرگ مادیان دشت پیوند زدیم؟؟ حالا دیگر من از خودم گذشته ام و به تو رسیده ا م.. حالا دیگر از نسیم نامرِیی تخریب به خود نمی لرزم.. حالا دیگر از عمق چاره ناپذیر وپریشانی انزوا بیرون امده ام.. حالا دیگر از غروب غم انگیز جدایی رخت برکندیم.... وبرای سلامتیه منیتمان قهوه ی گس میخوریم.. حالا دیگر دستهایمهان..دهانمان...نگاهمان بوی طراوت ونم اشکهای با هم بودن را میدهد... سلام نیمه من......
|
|
(اینبار تا همه جا خواهم امد با تو.. حتی تا معبد هایی دور...) آه ای تو..ای همه ی نیمه ی من! میخواهم خیس اشک های تو باشم...میخواهم در پهنای بازووانت قدم بزنم زیر چنارهای خیال و خرمنی از گلهای مخمل. میخواهم بر روی ایوان رویاهایت بنشینم وخیره بر دوردستها با خیال تو چایی داغ بنوشانم. میخواهم سایه روشن نگاههای خیره ات را طولانی تر کنم وبامداد قرمز طراحی ام برایت دریایی بکشم بس کوچک اما عمیق با قایقی آبی وقایقرانی که چشمهایش شبیهه تو باشد وبازووانش مامنی گرم و عمیق باشد برای خواب نیم روزی ام. ! میخواهم قلبت را سرشار از سنجاقک هایی کنم که همین دیروز پس از سالها از خواب پاییزی بیدار شدند و به اشتهای در حال وفورم سلام کردند وبه نگاههای حریصم به زندگی. ! میخواهم بدوم با تو و با دستانت در این پهنه که در آن درختان زیتون دیگر طعم تلخ مرگ نمی دهند.. میخواهم بدوم با تو زیر بادهای طغیان گر تا رسیدن به گردنه های کابرا.. میدانم مثله همیشه میترسی از باد.. ازشب... اما نترس!! ..دستانت را به موهایم گره زدم تامبادا باد یا همین کولی های آنور زیتون زار لمحه ای تو را از من دور کنند. ! اینبار قول میدهم که دیگر برایت سمفونی تلخ فراموشی مردمکهای عقیم را نخوانم و از رفتن دخترکی که چشمانش سیاه بود و گس بود طعم دهانش..حرفی نزنم و قول خواهم داد که شبی زیر سکوت مهتاب خطوط فراخ پیشانیت را ببوسم. |
|
به افتاب سلام دوباره خواهم داد.......................
به پاییز متواترم......................................... به رودخانه متراکم بلوغم!........................ به پاهای چوبیم................................. به لبخندهای احتکار شده ام!............ به سوء هاضمه ها....................... به سرنوشت مبهم جاده ها....... و به مردگانی که در عمق چاره ناپذیر و پریشان انزوا غرقند!!! وبه خودم!!!!!!!!!!!!!!!!! که در حال وفورم......... پیش از اینها گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که دیگر دلخوشی ام همان تکان های موهومی که علف ها دارند وهمان سایه سپیدارها باشد. گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که سایه ام در دوردست خداحافظی پنهان شده باشد................................................. گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که دیگر برای خلوتم خانقاه کوچکی اجاره کرده باشم............................................ گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که رودخانه های آسمان دلم طغیان کرده باشد....................................... گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که خاکستر خسوفت را در ساعتی شنی ریخته ودر اقیانوسی دور دفن کرده باشم... گفته بودم باز خواهم گشت وقتی که رفته یاشم از خود و از همه جاده هایی که اشاره پنهان فواصلند و آدمیان را به هیچ سو فرا میخوانند. |
|
در درون تو کسی است
دنیایی است وترا یاری خواهد داد که خواستن را به شدن بدل کنی! ونیرویی نهفته که گامهایت را پیوسته به راه تواند برد. پس خویشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن. و هر روز تنها گام بردار...آرام و پرتوآن..... در امتداد آن رویای دلپذیر آری!گاه چنین شود که تداوم راه سخت و نا ممکن اید.. رویاهایت را فرو مگذار... پس انگاه سحر گاه فراخواهد رسید که چشم بگشایی و خویشتن را ببینی بایسته و پرتوان.............. و آمیخته ی آنچه که می خواسته ای.. این کمترین پاداش شهامت است و ایمان به انکه در توست.......... و آویختن به رویاهایت.... رویاهایت را فرومگذار...............! دونالوین
|
|
خواستم همه حرف هايم را بلند بلند برايت بنويسم و نوشتم.............. اما افسوس........!پستچي يادش رفت نامه ام را به دستت برساند درست مثل من......که ساليان درازي ست يادم رفته نشاني تو در کدامين کوچه دنياست.............!!!
|
|
هرگز نمی خواهم کسی در آغوشم کشد... هیچ دارویی نمی خواهم تا مرا آرام کند.. فقط می خواهم دیوانه تر شوم...... فقط می خواهم تنهایی زمان را به بازی بگیرم و سرسخت تر از اکنونم شوم فقط می خواهم کمی از سردر گمی ام بکاهم واز این تارهای تو در تویی که سالیانه دراز در خودم تنیده ام.رهایی یابم فقط می خواهم در جهت باد بدوم وازتیر راس نگاه هادور شوم و در دور تر از خود دور.. خورشید را در دستانم بکشم..شاید به تاریکی دلپذیرم همانند شب برسم آنگاه سرپا روی پنجه هایم بخوابم...اما نه با چشمانی باز.....اشاید این چشمان خیره و وحشی ام ارام شدندوشاید توانشان برای گریستن فزونی یافت......... وفقط می خواهم شادمانه از ابهامات بیرون ایم و خودم را غرق رویا کنم پس امید که خوب غرق شوم و وقت غرق شدن سنگی سنگین ارام مرا به زیر ماسه ها کشد تا شایددر سکوتی بی پایان ارامش تحلیل رفته کرخت شده ام را اندکی بازیابم...... . |
|
وقتي که صبح مي شود بوي نان مي گيرم.... اشتها ندارم............. و تو مي داني...............که من به اندازه تمام کنجد هاي نان از خودم دلگيرم ......................!!! الان سه روز است که مثل خلاصه خبر ها به همه چیز مینگرم..دلم برای خدا و خودواقعی ام تنگ شده.وخدا هنوز با من قهراست..و همه جاده های حقیقی در نظرم گنگ پیچ در پیچ و تاریکند. خدایا: می خواهم انقدر ظریفم کنی تا پروانه ها بلندم کنند.. می خواهم وزن مخصوص اشک مرا احساس کنی...... می خواهم گیسوانت را بر تبسم برهنه ام بریزی.......... می خواهم سرم را روی پاهایت بگذارم و نوازشم کنی.. می خواهم گره های دریایی را از چشمان تاریکم باز کنی.... می خواهم کمکم کنی برای صید ابدیت.......................... می خواهم کمکم کنی تا روی خواب هایم راه بروم.............. می خواهم کمکم کنی تمام ماهیان مرده درون حوضچه اکنونم را زنده کنم. می خواهم کمکم کنی تا یقین شکست خورده ام را به قوی ترین شک های جهان تسلیم نکنم. تنها تو میدانی که سیلی که چند سال پیش در درونم امد من را به همراه جزیره ناشناسی در اعماق اب فرو برد...و غرق شدیم... در آب و یا همه چیز.... نمیدانم!!.....ومن در همان زمان بود که شهامتم را دودستی گرفتم و خفه کردم.....شهامت گریز از انزوایی تلخ.... تنها تو میدانی که چند سالی ست که حوصله ام از این ابر های سمج به سر رفته است.....و تنها تو میدانی که ازفرط تاریکی نمی توانم افتابی شوم......تنها تو از اندوه منجمدم ..احساس خراش خورده ام..و روح عاصی روانیم و دستان تاریکم با خبری.. چند وقتی ست که می خواهم بدوم و به کوچه خویشتن بزنم..کمکم کن..دستان تاریکم را بگیر..جاده تاریک روبرویم را روشن و هموار کن .چون تنها تویی که میتوانی مرا از خود بگیری و تورا به من بسپاری................ وتنها ...تنها تو میدانی که چقدر از خودم دلگیرم...........![]() |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کاشکی غفلت روزمرگی مرا در خود می ربود..........
|
|
RSS
|